تبليغاتX
عشق بازی
تقدیم به اونی که نموند
رفتی
آخر دل مارا تو فنا کردی و رفتی
بیهوده مرا چشم براه کردی و رفتی
آن کاخ امیدی که بنا کردم از عشقت
خاکستری از آن تو بپا کردی و رفتی
تو که دانی همه ترس من از هجر تو بود
پس چرا شهر دلم را تو رها کردی و رفتی
در توانم نبود دوری و هجر تو عزیز
گو که خواب است که اینگونه جفا کردی و رفتی

پیوند
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 0:1  توسط فرزانه | 
خبر به دورترین نقطة جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد

رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطة جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:18  توسط فرزانه | 
وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 21:41  توسط فرزانه | 
این وبلاگو واسه کسی دوباره ساختم که تا فهمید چقدر دوسش دارم و چقدر الان بهش احتیاج دارم

وبلاگو بست و رفت تا به من بفهمونه که دیگه واسم هیچ راهی باقی نمونده و دیگه حتی حق فکرکردن به اون رو هم ندارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:56  توسط فرزانه |